۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

خداحافظ سرزمين پدرى

: سلام على اقا!
- سلام شما؟! (با لحجه ى اذرى)
: من فرزان هستم دوستِ "اكبر".
- إه سلام رسيدى" خوى"؟
:بله الان نزديك شهرداريم.

شايد چيزى حدود نيم ساعت گذشت تا "على" امد. اما اين يكى إز طولانى ترين نيم ساعتهاى عمرم بود. مردى بود خوشتيپ و لاغر، سى ساله به نظر ميرسيد. مستقيم به طرف من امد و گفت: چطورى اقا؟!!! با تعجب پرسيدم از كجا فهميدى منم؟
: از تيپ و قيافت معلومه مال اينجا نيستى
چند دقيقه بعد طبقه ى بالاى يك رستوران سنتى روى تخت نشسته بوديم كباب كوبيده و دوغ محلى مهمانم كرد كه هنوز طعمش در خاطرم هست.
سه روز در يك مهمانخانه ى قديمى ماندم. على گفته بود بايد منتظر بمانم تا مرز براى عبور ما امن شود سرانجام يك شب امد در مسافرخانه و يك ميليون و پانصد هزار تومان خواست كه من با چانه اى مختصر چهارده چك مسافرتى صد هزار تومانى به أو دادم. و أو وعده داد تا روز بعد به سمت مرز ايران و تركيه برويم.
فرداى ان روز او به همراه زنى جوان كه كودكى را در اغوش داشت امد از يك شيرينى فروشى جعبه اى بزرگ شيرينى خريد و به اتفاق سوار يك پيكان شخصى قديمى مسافركش شديم و به يك روستاى مرزى رفتيم در ان روستا به خانه اى وارد شديم كه در ان تعداد زيادى از اهالى روستا حضور داشتند زن با خانم خانه كه گويا خواهرش بود روبوسى كرد. و به محل ديگرى رفت سفره اى پهن شد و اهل خانه براى شام گرد آمدند. سفره مستطيل شكل بود و من در وسط قسمت راست سفره نشستهً بودم حدود ده نفر انجا بودند مهمان نوازى ها كردند و با آبگوشت مرغ و ترشى از من پذيرايى شد. شب فرارسيده و وقت رفتن بود مردى به نام جعفر امد راننده ى يك وانت بار سيمرغ قديمى و كارش انتقال بشكه هاى گازوئيل از مرز ايران به تركيه بود هيكل درشتى داشت با سبيل پهنى برصورت. بلند بلند صحبت مى كرد و مرا به ياد پرنده فروشان بازار مولوى مى انداخت برخلاف انتظار لحجه ى تهرانى داشت. كمى با حضار خوش و بش كرد و بدون نگاه كردن به من به سرعت خانه را ترك كرد من و على به حياط خانه امديم و در يك لحظه درى در مقابل ما باز شد و اتومبيل بيرون امد من سوار شدم و راه افتاد تمامى اين حوادث به سرعت روى داد در ميان راه جعفر مرتب از قابليتها و تواناييهايش داد سخن ميداد. و سعى مي كرد بقهمد چه مبلغى از من گرفته اند. قبلن به من توصيه شده بود به هيچ عنوان به عواملى كه در انتقال من از ايران به تركيه سهيم هستند در مورد ميزان مبلغ پرداختى سخنى نگويم من نيز چنين كردم. دستش را نشأنم داد به اندازه ى يك سكه ى كوچك جاى سوختگى بر روى ان مانده بود مى گفت مرزبانان به او تيراندازى و مجروحش كرده اند اين موضوع سبب نگرانى و تشويش مضاعف من شد. كمى از به راه افتادنمان نگذشته بود كه جعفر چراغ هاى اتومبيل را خاموش كرد و با سرعتى نسبتن زياد به راه خود ادامه داد آنطور كه از گفته هايش فهميدن انجا منطقه اى بود كه مرزبانان ايران و تركيه بر ان أحاطه داشتند. كمي بعد جعفر اتومبيل را متوقف كرد و از ان پياده شد. من ترسيده بودم. يعنى چه خبر شده از پشت اتومبيل داد زد نترس دارم ميشاشم الان ميام! اين را كه شنيدم كمى احساس اسودگى كردم سوار شد چراغ ها را روشن كرد و در جاده اى باريك و كوهستانى به مسيرش ادامه داد از كنار و روبرويمان وانتهاى ديگرى كه سوخت حمل ميكردند در رفت و امد بودند. بعد از گذشتن از يك گردنه روشنائى چراغهاى يك روستاى كوچك از دور نمايان شد.

۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

يا مرگ يا آزادى!

اواسط ابان بود در اتاق پدر و مادرم روى تخت پدرم نشسته بودم سه خواهرم -به دعوت من- روبرويم نشسته بودند. پدرم رفته بود بليط قطاربراى تبريز بگيرد. (از زمانى كه پى بردم ممنوع الخروج هستم تصميم گرفتم از راه كوهستان ايران را به مقصد تركيه ترك كنم به همين خاطر پدرم برايم بليط تبريز گرفت تا از انجا به شهر خوى بروم و با كمك قاچاقچيان سوخت از مرز بگذرم)
يك كوله پشتى كوهنوردى بزرگ سبز رنگ وسط اتاق بود مادرم با وسواس مشغول چيدن مواد خوراكى و دارو درون ان بود:
: - مامان اين همه استامينوفن ميخوام چيكار؟! .... واى! چه خبره اينهمه! ... من اصلن كنسرو ميخورم اخه؟!! اه

: دارى ميرى وسط كوه مادر! شايد سرماخوردى. اونجا هوا سرده اگه تو كوه موندى يه چيزى بايد داشته باشى بخورى يا نه؟! بخت منه! بچه هاى مردم دكتر شدن با سلام و صلوات رفتن خارج بچه ى من اواره ى كوه و بيابون شد! ( اينها را با كمى بغض گفت) داشت خودش را اماده ميكرد تا دوباره گريه را آغاز كند!

: -مامان تو رو خدا دوباره شروع نكن تازه چشماتو عمل كردى

- اخه من كه ميدونم ميرى به ماه نرسيده برميگردى ابرومونو تو درو همسايه ميبرى! اينم مثل اون دوبارى كه رفتى اروپا و برگشتى....

با خودم فكر ميكردم: ايا واقعن اينچنين است؟ قطعن نه! اينبار من ديگر يك نوجوان وابسته به خانواده نبودم. بيش از شش سال از اخرين بارى كه ناكام از اروپا به ايران برگشته بودم گذشته بود. سير حوادث مرا به جايى رسانده بود كه با صداى بلند فكرى را كه در سرم ميگذشت به مادرم بگويم:

- "نه! اينبار ديگه برنميگردم. اوندفعه هنوز از دانشگاه بيرونم نكرده بودند. زندان نرفته بودم حراست دانشگاه تو دهنم نزده بود نگهبان زندان با بيل دندمو نشكونده بود! اون باباى نامرد رفيقم دم در خونمون ابرو زيزى نكرده بود. اون موقع من عزيز دردونت بودم مثل الان نبود كه از سه روز پيش واسه رفتنم دقيقه شمارى كنى كه چيه پسرم ابرومونو برده. اون موقع من گل پسرت بودم! حالا بچه ى فاسدتم كه ميخواى از دستش خلاص بشى. اون موقع التماس ميكردى نرم! اما حالا دارى تند تند چيزامو ميبندى...( بلند بلند اين كلمات را ميگفتم و اشك بر پهناى صورتم ميدويد) در هنگام گفتن اين جملات خواهرهايم اتاق را به اشاره ى مادرم ترك كردند.

مادرم أمد حلو پيش من نشست:
- خوبه خوبه خاله خام باجى! نميشه دو كلمه باهات حرف زد. اشكت در مشگته من كه ميدونم يه ماهه برميگردى چرا خودمو قيمه قورمه كنم؟! برو اين چندر غاز پس انداز مارو هم حروم كن و بيا! جهنم!
...
(قطار به سكوى ايستگاه كرج نزديك ميشد) بلند شدم و پدرم را در اغوش گرفتم هيچ نگفت من هم چيزى نگفتم. سوار قطار شدم برگشتم نگاهش كردم. دست تكان داد به شدت منقلب شده بود گفت: "برو ديدار به قيامت" و زد زير گريه!
خودم را از نگاهش مخفى كردم اولين بار بود كه در همه ى عمرم گريه ى پدرم را ميديدم از أو و از اينكه أو را در چنين شرايطى قرار داده بودم خجالت ميكشيدم. وقتى كه برگشتم و به أو نگاه كردم كه قطار كمى از ايستگاه دور شده بود مطمئن نيستم هنوز گريه ميكرد يا نه. داد زدم: "باباجون برميگردم قول ميدم." اما هر دو ميدانستيم كه اين سخن، حقيقت ندارد!

"ايا ارزشش را داشت؟"

پنج سال و نيم از زمانى كه ايران را -احتمالن براى هميشه- ترك كردم گذشت وقايع اين مدت را با همه ى انچه بر من گذشت مرور مى كنم و خودم را در مقابل اين پرسش أساسى قرار مى دهم كه: "ايا ارزشش را داشت؟"

وقتى از ايران خارج مى شدم دومین سال روى كار امدن "احمدى نژاد" بود. مغلزه اى داشتم و درامدى كه بد نبود. مادرى كه تر و خشكم ميكرد و پدرى كه هر انچه مى خواستم -مادى و معنوى- درمقابلم قرار مى داد. شايد يكى از علتهايش اين بود كه تك فرزند پسر بودم.
تازه از بحران اخرين رابطه احساسى بيرون امده بودم تحمل وضع خفقان اور مملكت كه با سراشيبى تندى به سمت يك فاشيسم مذهبى تمام، مى رفت برايم سخت شده بود. تا چند سال ديگر ميتوانستم ان وضع را تحمل كنم؟ از سوى ديگر فشار خانواده براى ازدواج پس از اطلاع يافتن از اخرين رابطه ام فزونى گرفته بود. در يك لحظه تصميم خود را گرفتم بايد اين شرايط را تغيير ميدادم.
انچه در مطالب بعدى ميخوانيد راجع است به اتفافاتى كه براى من در اين پنج سال و نيم افتاد شايد بعد از خواندن اين وقايع شما پاسخ اين پرسش را بيايد: "ايا -ترك كردن ايران- ارزشش را داشت؟"