: سلام على اقا!
- سلام شما؟! (با لحجه ى اذرى)
: من فرزان هستم دوستِ "اكبر".
- إه سلام رسيدى" خوى"؟
:بله الان نزديك شهرداريم.
شايد چيزى حدود نيم ساعت گذشت تا "على" امد. اما اين يكى إز طولانى ترين نيم ساعتهاى عمرم بود. مردى بود خوشتيپ و لاغر، سى ساله به نظر ميرسيد. مستقيم به طرف من امد و گفت: چطورى اقا؟!!! با تعجب پرسيدم از كجا فهميدى منم؟
: از تيپ و قيافت معلومه مال اينجا نيستى
چند دقيقه بعد طبقه ى بالاى يك رستوران سنتى روى تخت نشسته بوديم كباب كوبيده و دوغ محلى مهمانم كرد كه هنوز طعمش در خاطرم هست.
سه روز در يك مهمانخانه ى قديمى ماندم. على گفته بود بايد منتظر بمانم تا مرز براى عبور ما امن شود سرانجام يك شب امد در مسافرخانه و يك ميليون و پانصد هزار تومان خواست كه من با چانه اى مختصر چهارده چك مسافرتى صد هزار تومانى به أو دادم. و أو وعده داد تا روز بعد به سمت مرز ايران و تركيه برويم.
فرداى ان روز او به همراه زنى جوان كه كودكى را در اغوش داشت امد از يك شيرينى فروشى جعبه اى بزرگ شيرينى خريد و به اتفاق سوار يك پيكان شخصى قديمى مسافركش شديم و به يك روستاى مرزى رفتيم در ان روستا به خانه اى وارد شديم كه در ان تعداد زيادى از اهالى روستا حضور داشتند زن با خانم خانه كه گويا خواهرش بود روبوسى كرد. و به محل ديگرى رفت سفره اى پهن شد و اهل خانه براى شام گرد آمدند. سفره مستطيل شكل بود و من در وسط قسمت راست سفره نشستهً بودم حدود ده نفر انجا بودند مهمان نوازى ها كردند و با آبگوشت مرغ و ترشى از من پذيرايى شد. شب فرارسيده و وقت رفتن بود مردى به نام جعفر امد راننده ى يك وانت بار سيمرغ قديمى و كارش انتقال بشكه هاى گازوئيل از مرز ايران به تركيه بود هيكل درشتى داشت با سبيل پهنى برصورت. بلند بلند صحبت مى كرد و مرا به ياد پرنده فروشان بازار مولوى مى انداخت برخلاف انتظار لحجه ى تهرانى داشت. كمى با حضار خوش و بش كرد و بدون نگاه كردن به من به سرعت خانه را ترك كرد من و على به حياط خانه امديم و در يك لحظه درى در مقابل ما باز شد و اتومبيل بيرون امد من سوار شدم و راه افتاد تمامى اين حوادث به سرعت روى داد در ميان راه جعفر مرتب از قابليتها و تواناييهايش داد سخن ميداد. و سعى مي كرد بقهمد چه مبلغى از من گرفته اند. قبلن به من توصيه شده بود به هيچ عنوان به عواملى كه در انتقال من از ايران به تركيه سهيم هستند در مورد ميزان مبلغ پرداختى سخنى نگويم من نيز چنين كردم. دستش را نشأنم داد به اندازه ى يك سكه ى كوچك جاى سوختگى بر روى ان مانده بود مى گفت مرزبانان به او تيراندازى و مجروحش كرده اند اين موضوع سبب نگرانى و تشويش مضاعف من شد. كمى از به راه افتادنمان نگذشته بود كه جعفر چراغ هاى اتومبيل را خاموش كرد و با سرعتى نسبتن زياد به راه خود ادامه داد آنطور كه از گفته هايش فهميدن انجا منطقه اى بود كه مرزبانان ايران و تركيه بر ان أحاطه داشتند. كمي بعد جعفر اتومبيل را متوقف كرد و از ان پياده شد. من ترسيده بودم. يعنى چه خبر شده از پشت اتومبيل داد زد نترس دارم ميشاشم الان ميام! اين را كه شنيدم كمى احساس اسودگى كردم سوار شد چراغ ها را روشن كرد و در جاده اى باريك و كوهستانى به مسيرش ادامه داد از كنار و روبرويمان وانتهاى ديگرى كه سوخت حمل ميكردند در رفت و امد بودند. بعد از گذشتن از يك گردنه روشنائى چراغهاى يك روستاى كوچك از دور نمايان شد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر