پنج سال و نيم از زمانى كه ايران را -احتمالن براى هميشه- ترك كردم گذشت وقايع اين مدت را با همه ى انچه بر من گذشت مرور مى كنم و خودم را در مقابل اين پرسش أساسى قرار مى دهم كه: "ايا ارزشش را داشت؟"
وقتى از ايران خارج مى شدم دومین سال روى كار امدن "احمدى نژاد" بود. مغلزه اى داشتم و درامدى كه بد نبود. مادرى كه تر و خشكم ميكرد و پدرى كه هر انچه مى خواستم -مادى و معنوى- درمقابلم قرار مى داد. شايد يكى از علتهايش اين بود كه تك فرزند پسر بودم.
تازه از بحران اخرين رابطه احساسى بيرون امده بودم تحمل وضع خفقان اور مملكت كه با سراشيبى تندى به سمت يك فاشيسم مذهبى تمام، مى رفت برايم سخت شده بود. تا چند سال ديگر ميتوانستم ان وضع را تحمل كنم؟ از سوى ديگر فشار خانواده براى ازدواج پس از اطلاع يافتن از اخرين رابطه ام فزونى گرفته بود. در يك لحظه تصميم خود را گرفتم بايد اين شرايط را تغيير ميدادم.
انچه در مطالب بعدى ميخوانيد راجع است به اتفافاتى كه براى من در اين پنج سال و نيم افتاد شايد بعد از خواندن اين وقايع شما پاسخ اين پرسش را بيايد: "ايا -ترك كردن ايران- ارزشش را داشت؟"
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر